روشنا

كسي اين جا بلد است شعر بخواند؟

با صدای بلند؟

نمی دانم شاملو یا حتی سید علی صالحی

آنا آخماتوا را خودم می خوانم

با صدای بلند

به شرطی که شما هم گوش کنید

نگفتید؟ كسي اين جا بلد است شعر بخواند؟

با صدای بلند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/16ساعت 23:16  توسط نسترن  | 

 

از میان بزرگراه های سرشار از اتومبیل که می گذری و دود می خوری در حاشیه سیمان زده شهر خاکستری، به جای پر شده درختان که می نگری با خود می اندیشی : ضروری بود؟ این ها ضروری بود یا گلدان های گل گران قیمتی که به زودی می میرند؟ یا چمن هایی که نداریم آبشان بدهیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/13ساعت 0:27  توسط نسترن  | 

آرمیده­ام.

آرامم، خوب خوب. در این چهاردیواری کوچک. با پرده­های راه راه آبی و فرش آبی و رومیزی آبی­تر. و بشقاب­های مینا. با نور متمرکز بالای سرم. بوی عود و موزیک. یک پرتقال روی میز و من قرار است تمرین کنترپوان حل کنم.

آرامم. خوب خوب خوب. در این چهاردیواری کوچک اجاره­ای. و چشم­هایم از همیشه خوشحال­ترند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/16ساعت 0:28  توسط نسترن  | 

 

مثل همیشه آبیه آبیه آبیم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/01/26ساعت 23:13  توسط نسترن  | 

عاشقانه

 

دیگر هیچ کس نمی تواند جایت را پر کند

حتی خودت!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/23ساعت 13:47  توسط نسترن  | 

 

 

چه می گذرد در دوره کوتاه فرود رقصناک برگ تن خشکیده آجری رنگ؟

و آن گاه نشست سبکش

و تماشای جای خالی خود از پایین

 

یا که مرده است او و هیچ نمی بیند؟

یا که زنده است و دل به راه معلوم می سپارد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/22ساعت 19:28  توسط نسترن  | 

عاشقانه

 

بیا "راش" هایمان را یک بار دیگر مرور کنیم

شاید اشکال از تدوین باشد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 13:40  توسط نسترن  | 

 

بایگانی ات می کنم

بدون برچسب نام

نه که پیدایت نکنم

رنگ پوشه ات جیغ است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 21:44  توسط نسترن  | 

عاشقانه

 

من نت هفتم یک گام بزرگم

تو نت پایه

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 12:54  توسط نسترن  | 

 

احمقانه اس این جا برات بنویسم عزیزم؟ وقتی مدام شماره ات رو می گیرم اما نمی شه انگلیس رو از ایران گرفت به زمین و زمان فحش می دم. وقتی می آم لا اقل یه ایمیل بهت بزنم و این برق لعنتی و محافظ کامپیوتر دست به دست هم می دن و کامپیوتر انقدی روشن نمی مونه تا سایت یاهو بیاد بالا....  وقتی الان که 3:44با این سرعت مزخرف اینترنت دایال آپ (قربونش برم قحطی پورته) خصوصا این روزا، یاهو برام ادا در     می آره و هزار و یک مسخره بازی و سئوال و جواب داره ...

اگه سری این جا زدی که کاش بزنی بهت بگم که آره دلم همش پیش تو و نیایش عزیزمه . هر لحظه به یادتونم. شونه های تو و نیاش من همون قدر که ظزیف ان محکم ان. کاش این روزا پیشتون بودن. مرهم  که نمی شه بشم شاید کمی تسکین می دادم.  

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 3:49  توسط نسترن  | 

تو می گویی چه کنم؟

 

بگذارم دست هایم هرز بروند؟

یا نگاهم از کسالت بیهودگی سرخورده شود؟

نه بگذار از فرسایش سایش اندیشه هایم نابود شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت 12:22  توسط نسترن  | 

 

این روزها

 

ما سکوت کردیم: شانه به شانه

و گام هایمان وزنه درد بود بر زمین

و قلب هایمان لبریز از همهمه و لبالب از فریادهایی که بلعیده بودیم

و هیچ یک از آن ها حتی لحظه ای با ما چشم در چشم نشد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 12:59  توسط نسترن  | 

قصه

 

دخترکم قصه می خوای؟ می خوای برات قصه بگم؟باز چی بگم؟ قصه گرگ و بره رو؟ بخواب خودت امشبه رو.

نگاه نکن تو چشم من با اون چشای مخملی. قصه ای نیست که من بگم تو امشبو خوب بخوابی.

چیه بازم منتظری؟

اگه لبامو وا کنم چشات پر از بارون می شه  خواب وخیال صورتیت حروم می شه. فکر کلاغای سیاه مخمل ابر خوابتو ور می چینه. با حرف دیوای بزرگ غم تو نگاهت می شینه. 

(۲۲/۴/۸۶)

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 21:10  توسط نسترن  | 

 

شعر

تاب و تحملم که تمام می شود شاعر می شوم

ترانه اشک می نویسم

سونات هق هق

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 9:5  توسط نسترن  | 

 

مرا برزخی نکن

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 14:5  توسط نسترن  | 

 

عاشقانه

 

با تو گر نمی گیرم

به خواب می روم

رویا می بینم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 22:50  توسط نسترن  | 

 

نزدیک

 

پیوند خورده ای

به تمامی زیر و بم ها.

حتی در بالاترین نت

 - و در تمامی سکوت ها-  شنیده می شوی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/11ساعت 23:2  توسط نسترن  | 

 

 

به زنی روستایی حسودم

که صبح را باکره می بیند

و روحش تا ابد باکره می ماند

که  همواره رنگ می پوشد

که سراسر رنگ می بیند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 1:14  توسط نسترن  | 

 

آغوش

داشت تو خیابون راه می رفت. خسته بود. یه درد عمیق تو بدنش پیچیده بود. یه درد پراکنده نفس گیر.قلبش به شدت می زد. نفساش تند شده بود. دستاش سرد بود، سینه اش داغ. دستاش از دو طرف آویزون بود. وقتی راه می رفت تکون نمی خورد. دستاش یه روزی داغ داغ بود، مثل آتیش.

کلید که به در انداخت یه نفس عمیق کشید. وسایلشو رو کاناپه پرت کرد و یه راست رفت سراغ تلفن. پیغامارو چک کرد و بعد خودشو ول کرد روی مبل. چشاشو بست و رفت تو فکر.

موبایلش زنگ زد، یه بار، دو بار، ... – انگار تعهد داشت به تمام تلفنای عالم جواب بده، ناشی از شغلش بود (منشی یه دفتر بازرگانی بود)، نمی تونست بی خیال هیچ تماسی بشه، تو توالت، تو خیابون با یه عالمه وسیله ...  . زنگ چهارم رو جواب داد. 

- : کجایی دخترک؟

- : تازه رسیدم خونه.

- : مگه قرار نبود بیای این جا؟

- : من که گفتم نه.

- : ای بابا برات غذا سفارش دادم.

- ...

- : منتظرما!

- کلافه بود. حوصله بحث نداشت. دلش نمی خواست بره ، نمی خواستم که بحث کنه سر هیچی، سر هیچی! : کارامو می کنم میام.

-: ای بابا شب می شه که نمی خواد، منتظرم.

- : حرکت کردم زنگ می زنم.

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- نشست رو یه مبل راحتی قهوه ای.

- : چایی می خوری؟

- : آره.

 - اومد روبروش رو زمین زانو زد.چشاشو دوخت به چشاش. دستاش خزید رو دستاش.

- ملتهب بود.

- محکم چسبوندش به خودش فشارش داد، فشارش داد.

- دستاش از دو طرف آویزوون بود، سرد سرد.

- گفت بغلم کن.

- گفت ولم کن.

- گفت خواهش می کنم، دوست دارم.

- گفت می دنم ولی  ولم کن.

- نیم خیز شد، صورتشو چسبوند به صورت اونو چشاشو با دست نوازش کرد : - میدونی که دوست دارم.

- : می دونم.

-  : پس چی؟

- تو ذهنش خاطره موج می زد. همه چیزو مقایسه می کرد: دست، بوی دهن، نگاه کردن، ... . غرق می شد، دلتنگی می کرد، کلافه بود.

- دستاشو پیچید دور گردنش، با صورتش نوازشش کرد.

- یادش اومد اونوقتا صورتش زخم می شد وقتی ته ریش یه روزه داشت، هیچی نمی گفت. هر جا می رسید می بوسیدش، خجالت می کشید اما هیچی نمی گفت.

- از رو مبل بلندش کرد خوابوندش رو زمین، کنارش دراز کشید و دستش گرفت تو دستش.

- رفته بود الان هشت ماه بود که اصلا ازش خبر نداشت.

- یه نیم چرخ زد به طرفشو بغلش کرد.

- خودشو رها کرد.

- لباش گرم بود، مرطوب، کاوشگر، دیوانه.

- خودشو رها کرد.

- دستاش گرم بود، مرطوب، نوازشگر ... بیگانه.

- بغض داشت دلتنگ بود.

- گردنشو بوسید، آروم، نرم، خزنده.

- دیوونه شد. یه جریان گرم داشت از مرکز وجودش تو کل بدنش پخش می شد. یه گرمای پراکنده نفس گیر.

 

 

- چایی اورد، یه لیوان با کیشمیش. نشست پهلوش.

- سرشو گذاشت رو شونه اش.

- بغلش کرد.

- چشاشو بست. اشک ریخت. بو کشید، آشنا شده بود. خاطره ها دور بودن، اصلا نبودن، دست، نگاه، نوازش، بو، ...  هویت پیدا کردن، مستقل شدن، تو بغلش آروم گرفت.

- پیشونیشو بوسید.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درد فاصله بود. فاصله رو برداشته بود. تن اون گرم بود، دوست داشت. فاصله رو که برداشت آغوش اون براش امن شد. دردهمین بود. فکر کرد تو این فاصله نزدیک همه تنا داغن، همه آغوشا امن.

 

خاطره ها دور بودن، نبودن،همه دستا، نگاها، نوازش، بوسه ها ، همه بوهای عالم  یکپارچه شدن، با یه هویت واحد. تفکیک ممکن نبود.

 

روحش خسته بود. درد می کرد. خوابید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 20:50  توسط نسترن  | 

 

تصویر

ببینید آقای دکتر، صبح  مثه هر روز بیدار شدم، رفتم تو آشپزخونه کتری رو روشن کردم. یه لیوان آب برداشتم  برگشتم توی اتاق قرص معده ام رو خوردم. بعد رفتم دستشویی، صورتم رو که آب زدم و سرمو بالا اوردم تو آینه نگام افتاد به نگاه یه غریبه. همین جوری بهم زل زدیم. حالیم بود اینه اس و حتما خودمم – می بینید که عقلم سر جاشه- . اما واقعا اون چهره رو نمی شناختم. تلاش کردم، زور زدم که بیدار شم، نشدم.

رفتم سراغ کمد و لباس پوشیدم. اسپری رو رو خودم خالی کردم.عطسه امونمو برید، آخه آلرژی دارم. اما بیدار نشدم. یه چیزی درونم مور مور می شد کارای عجیب و غریب کنم، یه جورایی واسه اینکه باور کنم همه چی خوابه. برای صبحانه گل کلم خام خوردم با سس کچاپ. با مسواک شوهرم مسواک زدم. پولای صدقه رو از بالای جا کتابی برداشتم. می بینید که تو این سوز و سرما کفش تابستونی پوشیدم. با وجودی که آسمون حتی ابری هم نبود چتر رو رو سرم گرفتم. تو خیابون منتظر بودم عکس العمل آدما رو ببینم. تو کوچه که اصلا به کسی بر نخوردم جز سوپورمون که حتی نگامم نکرد. برای یه ماشین مدل بالا دست تکون دادم، نگه داشت، سوار شدم گفتم شهر ری، حرفی نزد و حرکت کرد، کلافه پیاده شدم. همین طوری بی حس و غریب را افتادم تو پیاده رو به سمت میدون. دندونام از سرما بهم می خورد. زن تو ویترین مغازه ها کنارم راه می اومد. ترسیدم. فکر می کردم هر  لحظه ممکنه اون میله تیز سر چترشو تو سینه ام فرو کنه. قدمامو تندتر کردم و برگشتم سمت خیابون. اونور یه مغازه شیشه و آینه فروشی بود. خیابونو رو رد کردم و همه جا پر شد از صدای ترمز و بوق و فحشای آبدار.

جلوی مغازه که هنوز باز نکرده بود وایسادم. نگام به بزرگترین آینه افتاد، تصویری رو که دیدم دوست داشتم. یه زن بلند قد و کمی چاق که از تو آینه نگاه چشمای سیاش تو چشام فرو رفت. لبش خوش ترکیب بود، انگار هر لحظه می خواست باز شه تا چیزی بگه، اما خیلی محکم به هم چسبیده بود. به خودم که اومدم صداش کردم اما اون همون طوری با لبای به هم چسبیده فقط نگام کرد. دوباره صداش کردم و اون بازم فقط نگام کرد. نمی دونم چه مدت اما تا وقتی صاحب مغازه هلم داد کنار و با غضب نگام کرد، همون طوری به هم خیره بودیم. تو یه مغازه نشته بودم و فرنی داغ می خوردم که یاد شما افتادم. گفتم بیام پیشتون ازتون بپرسم اون کی بود که اینهمه سال تو آینه جای خودم می گرفتمش؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 18:28  توسط نسترن  | 

 

انتظار

دهنم خشک خشک. احساس درد یا کوفتگی ندارم، در واقع احساس می کنم فقط یه سرم. یه سر بزرگ استخوونی. با چشمای گود رفته که شاید اگه دقت کنی معلوم باشه یه روزگاری قهوه ای تیره بوده اما الان یه لایه شفاف روشو گرفته  و یه خاکستری بی حال به نظر می رسه.

هر چند ساعتی یه بار به زحمت سعی می کنم یه نگاهی به هیکلم بندازم که مطمئن بشم وجود داره و هنوز به سرم چسبیده.

جای نگام رو سقف لک انداخته. تمام زورمو جمع می کنم و آب دهنمو قورت می دم. کافیه بتونم چند متر خودمو جابه جا کنم. از در این اتاق که بیرون برم هال و یه راه رو دو متری، در ورودی رو یه جوری باز می کنم و بعدم ایوون و دو تا پله کوتاه و ... بعد می رسم بهش.یه هفته اس پیشش نرفته ام.

باز به خودم که می آم اولین کاری که می کنم اینه که زورمو جمع  کنم و آب دهنمو قورت  بدم.

کاش این اتاق به حیاط در داشت. تو این مدت اطلسیاشم آب  ندادم. خدا کنه غصه دار نشه.

دوباره مسیرو مرور می کنم : هال و راهرو و در ورودی و ... لعنتی، یه سانت هم جا به جا نشده ام.

این بار دیگه می مونم. انگار آماده آماده ام. می رم کنارش دراز می کشم و دستش و می گیرم تو دستم و از شر این سر استخوونی هم راحت می شم. می ذارم تنامون همین طوری تا هر وقت که کرمای باغچه سیر سیر شدن کنار هم بخوابن و خودمون هم می ریم هر جا اون گفت، هر جا اون خواست.

به زور یه نگاه به هیکلم می اندازم که مطمئن شم هنوز هست. تمام زورمو جمع می کنم و آب دهنمو قورت می دم و فکر می کنم از این اتاق که بیرون برم بعدش یه هال و یه راهرو دو متری، ... .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/09ساعت 11:41  توسط نسترن  | 

 

 

برای چشم های تو می نویسم

برای گرمای همیشه امن تن تو

به جای "دوستت دارم" واژه ای، عبارتی، چیزی ندارم بگذارم

همیشه نازنین ترینم، همیشه فقط دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/09ساعت 9:51  توسط نسترن  | 

 

 شاعرانه

 

باران،

تو ومن

در آغوش ابرهای خاکستری

اتومبیلی با سرعت رد شد

آب و گل بر پیکرمان پاشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 0:27  توسط نسترن  | 

 

بغض

رو تخت دراز کشیده بود. چشماش رو بسته بود و نفسای عمیق می کشید. نور مهتاب از لای درز پرده رد می شد و صورتش رو روشن می کرد. دو دل نبودم. مدتی بود فکرش اومده بود سراغم. اون روز از صبح تو ذهنم بالا پایینش کرده بودم. باید می گفتم.

 ده سال مدت کمی نبود اما دیگه نمی تونستم. دیگه دلم کم اورده بود. یه بغض کهنه داشت خفه ام می کرد. بغضی که فقط گاهی صبح ها که مشغول نقاشی بودم، وقتی یه کم پشتم روی بوم خم شده بوده و بعد صاف می شدم، یهو بی مقدمه به شکل چیزی بین ناله و جیغ از گلوم خارج می شد.

یه شب که قرار بود با هم حرف بزنیم نگاهشو انداخت پایین و بهم گفت. باید می گفت. موضوع این نبود که منتظر شنیدن این حرف نبودم. موضوع این بود که قادر به تحمل و درکش نبودم. موضوع این بود که تو زندگیم آماده هر رنجی بودم غیر از این یکی. فکر می کردم این برای من هرگز پیش نمی آد. من اصلا کلی ادعا داشتم و می خواستم به همه اونایی که می گن عشق بعد از ازدواج تغییر شیمیایی می ده ثابت کنم که نخیر تغییر فیزیکی میده. ثابت کنم اصلا ازدواج  در لایه ای به وقوع می پیونده که اساسا با لایه ای که عشق در اون اتفاق می افته فرق داره. این دیگه آدمان که از امکانات لایه های مختلف می تونن هم زمان استفاده کنن. مثلا برای مراقبت از عشقشون ازدواج کنن یا همدیگه رو ترک کنن.

یاد این جمله آخر که افتادم یه کم آروم شدم. فکر کردم به همه این حرفا یه چیز دیگه هم باید اضافه می کردم و اون این که عشق مثل اون چیزی که تو قصه ها می گن و باور ما شده یه راه دو طرفه نیست. اصلا به  هیچ کس جز اونی که عاشق ربط نداره.

رفتم کنار تخت پیشونیشو بوسیدم و آهسته تو گوشش گفتم: حلقه ام رو می ذارم پیشت. اگه یه روزی تو دلت دوباره حسی به من پیدا کردی برام بیارش.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 13:6  توسط نسترن  | 

 

خاکستری

 

بر تخته سنگی درشت

نشسته و زانوهایم در آغوش

تمام دنیایم در مشت

دایره شده ام

صدای موج

دریا

 باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 20:48  توسط نسترن  | 

مطالب قدیمی‌تر